تک درختم...
تک درختم سوخت بگذار جنگل بسوزد
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
در این حال مستی صفا کردم تو را ای خدا من صدا کردم
از این روزگاری که من دیدم چه شبها خدایا خدا کردم
نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
سبب گر بسوزد مسبب تو هستی سبب ساز این جهان تویی
ز دست که آید که دستم بگیرد مرا سایه ی امان تویی
شرار عمر فانی ام من فروغ جاودان تویی تو
نشان ناتوانی ام من توان بی نشان تویی تو
تو شور عشقم داده ای مرا تو رسوا کرده ای
به کوی اهل دل مرا تو مست و شیدا کرده ای
کجا روم که، چاره ساز ای خدا تویی
نیاز هر چه، بی نیاز ای خدا تویی
که از من نگیری صفای دلم را به راه محبت تو دانی خدایا چه ها کردم
همه میخوان که پاشون بمونی
تو هم همیشه باشون یجوری
وقتی مردی خاطره میشی
قدر منو وقتی زندم بدونید
چندسالی به اضطراب گذشت
من هنوز به خنده هات خوشم
دست تو دستیم عین باد و شب
من خوشحاله این فصل نا خوشم
به یاد کربلا دلها غمگین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است . . .
خاموش کردن شمع فردی دیگر باعث نخواهد شد
شمع شما درخشانتر نور افشانی کند !
.::.دل های بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند .::.
.::. دکتر علی شریعتی.::.
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ، گر بیفروزیش رقصشعله اش از هر کران پیداست ،ورنه خاموش است خاموشی گناه ماست ...
از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست گلهای نیست
گرهم گلهای هست دگر حوصلهای نیست
حوصلهای نیست حوصلهای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دستِ مرا مشغـلهای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریختهام چلچلهای نیست، چلچلهای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هرچند که تا منزل تو فاصلهای نیست، فاصلهای نیست
از دیروز بیاموز,برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش
(آلبرت انیشتن)
جــــاده هـــای زنــــــدگـی را خـــدا هـــمـوار میـکــنـد . .کــــــار مــــا فـــقـــط بـــــرداشــــتـن ســـنــگ ریـــــزه هـــاسـت . . .
تو بارون کِه رفتی شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلوم شد
تو بارون کِه رفتی دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نور ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی
امید منی تو شب نا امیدی
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
حضرت علي (علیه السلام)
كَفى بِالمَرءِ غَفلَةً أن يَصرِفَ هِمَّتَهُ فيما لا يَعنيهِ
غفلت آدمى را همين بس كه همّتش را در آنچه به كارش نمیايد، صرف كند